<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>آنسوی بی سو</title>
    <subtitle>نه به خود نامدم اینجا که به خود باز روم 
      آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yalatif.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://yalatif.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-01-29T18:26:36+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://yalatif.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>....</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yalatif.mihanblog.com/post/32"/>
        <published>2011-12-14T05:14:27+01:00</published>
        <updated>2011-12-14T05:14:27+01:00</updated>
        <id>tag:http://yalatif.mihanblog.com/post/32</id>
        <author>
            <name>آنسوی بی سو</name>
        </author>
        <summary>
یوسف‌
 عزیز! برای‌ ما خوابی‌ ببین‌ كه‌ جهان‌ بدون‌ رویا می‌میرد. یوسف! ما 
خواب‌ ستاره‌ نمی‌بینیم. خواب‌های‌ ما پر از گاوهای‌ لاغر است‌ و خوشه‌های‌
 خشك. پر از مردمانی‌ كه‌ نان‌ بر سر نهاده‌اند و مرغان‌ از آن‌ 
می‌خورند... یوسف! ما تعبیر خواب‌هایمان‌ را نمی‌دانیم. ما چیزی‌ 
نمی‌كاریم. و فردا كه‌ برادرانمان‌ برگردند ماییم‌ و شرمساری‌ و دست‌های‌ 
خالی. ماییم‌ قحط‌ سال‌ وفاداری. یوسف! تو نیستی‌ تا راه‌ را نشانمان‌ بدهی. ما می‌رویم‌ و در پس‌ هر گامی‌ چاهی‌ است. دنیا پر از دروغ‌ و پیرهن‌ پاره</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yalatif.mihanblog.com/post/32"><![CDATA[
<h6 class="uiStreamMessage" data-ft="{&quot;type&quot;:1}"><span class="messageBody" data-ft="{&quot;type&quot;:3}"><font size="3"><span style="font-family: georgia,times new roman,times,serif;">یو</span></font><font size="3"><span style="font-family: georgia,times new roman,times,serif;">سف‌
 عزیز! برای‌ ما خوابی‌ ببین‌ كه‌ جهان‌ بدون‌ رویا می‌میرد. یوسف! ما 
خواب‌ ستاره‌ نمی‌بینیم. خواب‌های‌ ما پر از گاوهای‌ لاغر است‌ و خوشه‌های‌
 خشك. پر از مردمانی‌ كه‌ نان‌ بر سر نهاده‌اند و مرغان‌ از آن‌ 
می‌خورند...</span><br style="font-family: georgia,times new roman,times,serif;"><span style="font-family: georgia,times new roman,times,serif;"> یوسف! ما تعبیر خواب‌هایمان‌ را نمی‌دانیم. ما چیزی‌ 
نمی‌كاریم. و فردا كه‌ برادرانمان‌ برگردند ماییم‌ و شرمساری‌ و دست‌های‌ 
خالی. ماییم‌ قحط‌ سال‌ وفاداری.</span><br style="font-family: georgia,times new roman,times,serif;"><span style="font-family: georgia,times new roman,times,serif;"> یوسف! تو نیستی‌ تا راه‌ را </span><span style="font-family: georgia,times new roman,times,serif;" class="text_exposed_show">نشانمان‌ بدهی. ما می‌رویم‌ و در پس‌ هر گامی‌ چاهی‌ است. دنیا پر از دروغ‌ و پیرهن‌ پاره‌ خون‌آلود است.<br> یوسف! قرن‌ هاست‌ كه‌ به‌ چاه‌ افتادهایم‌ و سالیانی‌ست‌ كه‌ كاروانیان‌ به‌ بهایی‌ اندك‌ ما را خریده‌اند..<br> یوسف! به‌ ما بگو كه‌ چگونه‌ عزیز شویم.<br>
 یوسف! دیری‌ست‌ كه‌ زلیخا فریبمان‌ می‌دهد. دیری‌ست‌ كه‌ پیرهنمان‌ را 
می‌درد و ما هرگز نگفته‌ایم. زندان‌ دوست‌ داشتنی‌تر است‌ از آنچه‌ مرا 
بدان‌ می‌خوانند.<br> یوسف! یعقوب‌ منتظر است. پیرهن‌ ما. اما بوی‌ عشق‌ نمی‌دهد.<br> یوسف! برای‌ ما خوابی‌ ببین. جهان‌ بدون‌ رویا می‌میرد. رویای‌ گاوهای‌ فربه‌ و خوشه‌های‌ سبز.<br> رویایِ‌ ستاره‌ای‌ كه‌ سجده‌ می‌كند.</span></font></span></h6><h6 class="uiStreamMessage" data-ft="{&quot;type&quot;:1}"><span class="messageBody" data-ft="{&quot;type&quot;:3}"><font size="3"><span style="font-family: georgia,times new roman,times,serif;" class="text_exposed_show"><br> <br> عرفان نظرآهاری /جهان بدون رویا می میرد</span></font></span></h6>




]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>...!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yalatif.mihanblog.com/post/31"/>
        <published>2011-11-23T08:27:30+01:00</published>
        <updated>2011-11-23T08:27:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://yalatif.mihanblog.com/post/31</id>
        <author>
            <name>آنسوی بی سو</name>
        </author>
        <summary>به قول شاعر محمد علی بهمنی :
گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینیدر من اثر سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیستاز بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیموقت است بنوشیم از این پس بله ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشستهیک بار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بارتوهم ای عشق من از عقل میندیشبگذار که دل حل بکنداین مسئله ها را...
&amp;nbsp;</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yalatif.mihanblog.com/post/31"><![CDATA[<P><STRONG><FONT size=2><U>به قول شاعر محمد علی بهمنی :</U></FONT></STRONG></P>
<P><BR><FONT size=4 face="georgia,times new roman,times,serif"><STRONG>گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»<BR>تا زودتر از واقعه گویم گله ها را</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=4 face="georgia,times new roman,times,serif"><STRONG>چون آینه پیش تو نشستم که ببینی<BR>در من اثر سخت ترین زلزله ها را</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=4 face="georgia,times new roman,times,serif"><STRONG>پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست<BR>از بس که گره زد به گره حوصله ها را</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=4 face="georgia,times new roman,times,serif"><STRONG>ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم<BR>وقت است بنوشیم از این پس بله ها را</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=4 face="georgia,times new roman,times,serif"><STRONG>بگذار ببینیم بر این جغد نشسته<BR>یک بار دگر پر زدن چلچله ها را</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=5 face="georgia,times new roman,times,serif"><STRONG>یک بارتوهم ای عشق من از عقل میندیش<BR>بگذار که دل حل بکنداین مسئله ها را...</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=3 face="georgia,times new roman,times,serif"><STRONG></STRONG></FONT>&nbsp;</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>تو هم از ما نبودی!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yalatif.mihanblog.com/post/30"/>
        <published>2011-10-03T09:30:59+01:00</published>
        <updated>2011-10-03T09:30:59+01:00</updated>
        <id>tag:http://yalatif.mihanblog.com/post/30</id>
        <author>
            <name>آنسوی بی سو</name>
        </author>
        <summary>تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آن که می پنداشتم باید هوا باشد
و یا حتی گمان می کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
.
تو هم از ما نبودی
آن که ذات درد را باید صدا باشد 
و یا با من ٬ چنان هم سفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
.
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید 
مثل هر عاشق 
رها باشد ...
تو هم از ما نبودی یار
ای آوار
ای سیل مصیبت بار</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yalatif.mihanblog.com/post/30"><![CDATA[<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>تو هم با من نبودی</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>مثل من با من</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>و حتی مثل تن با من</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>تو هم با من نبودی</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>آن که می پنداشتم باید هوا باشد</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>و یا حتی گمان می کردم این تو</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>باید از خیل خبرچینان جدا باشد</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>تو هم با من نبودی</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>.</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>تو هم از ما نبودی</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>آن که ذات درد را باید صدا باشد </STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>و یا با من ٬ چنان هم سفره ی شب</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>باید از جنس من و عشق و خدا باشد</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>تو هم از ما نبودی</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>.</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>تو هم مومن نبودی</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>بر گلیم ما و حتی در حریم ما</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>ساده دل بودم که می پنداشتم</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>دستان نا اهل تو باید </STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>مثل هر عاشق </STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>رها باشد ...</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>تو هم از ما نبودی یار</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>ای آوار</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><FONT size=2><STRONG>ای سیل مصیبت بار ...</STRONG></FONT></P>
<P dir=rtl align=center><STRONG><FONT size=2></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P dir=rtl align=right><FONT size=2>پ.ن: باز هم پاییز و گوش سپردن به ترانه های فرهاد!</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yalatif.mihanblog.com/post/29"/>
        <published>2011-08-25T15:12:21+01:00</published>
        <updated>2011-08-25T15:12:21+01:00</updated>
        <id>tag:http://yalatif.mihanblog.com/post/29</id>
        <author>
            <name>آنسوی بی سو</name>
        </author>
        <summary>همه دست همدیگه رو گرفتیم توی دریا ایستادیم..به عقب نگاه میکنم با ساحل فاصله زیادی نداریم! منتظریم..منتظر عبور یه موج بزرگ از ما! همه نگاهشون به سمت دریاست و پر از هیجان و شوق و شور..یکی از ما فریاد میکشه..« اومد! »..همه سکوت میکنند اما بعد میخندند و میگن نه هنوزم وقتش نشده..وقتی که یه موج بزرگ اومد باید سریع از روش بپریم اونوقت موج ما را بغل میکنه و با خودش آرام میبره!....
باز هم سرمو به عقب برمیگردونم اینبار با فریاد یکی دیگر از ما به خودم میام..به رو به رو خیره میشم...موج بزرگی از دور به سرعت</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yalatif.mihanblog.com/post/29"><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0in 0in 0pt" class=MsoNormal align=right><SPAN style="FONT-FAMILY: _L4i_Koodak; FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA" dir=rtl lang=FA>همه دست همدیگه رو گرفتیم توی دریا ایستادیم..به عقب نگاه میکنم با ساحل فاصله زیادی نداریم! منتظریم..منتظر عبور یه موج بزرگ از ما! همه نگاهشون به سمت دریاست و پر از هیجان و شوق و شور..یکی از ما فریاد میکشه..« اومد! »..همه سکوت میکنند اما بعد میخندند و میگن نه هنوزم وقتش نشده..وقتی که یه موج بزرگ اومد باید سریع از روش بپریم اونوقت موج ما را بغل میکنه و با خودش آرام میبره!....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0in 0in 0pt" class=MsoNormal align=right><SPAN style="FONT-FAMILY: _L4i_Koodak; FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA" dir=rtl lang=FA>باز هم سرمو به عقب برمیگردونم اینبار با فریاد یکی دیگر از ما به خودم میام..به رو به رو خیره میشم...موج بزرگی از دور به سرعت به ما نزدیک میشه..ترس و اضطراب شدید بر من چیره میشه..موج نزدیکتر میشه و ضربان قلبم تند تر میشه..اگه نتونم از روی موج بپرم اونوقت وسط اش گیر می افتم و شاید خفه بشم..موج نزدیکتر میشه و دستهامون به هم دیگه قفل شده...میخوام دستمو رها کنم اما نمیشه...<o:p></o:p></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0in 0in 0pt" class=MsoNormal align=right><SPAN style="FONT-FAMILY: _L4i_Koodak; FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA" dir=rtl lang=FA>آه خدایا..من می ترسم..اما چرا اینها نمی ترسن؟!</SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: right; MARGIN: 0in 0in 0pt" class=MsoNormal align=right><SPAN style="FONT-FAMILY: _L4i_Koodak; FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA" dir=rtl lang=FA>...!</SPAN><SPAN style="FONT-SIZE: 18pt; mso-bidi-language: FA" dir=rtl lang=FA><o:p></o:p></SPAN></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>..!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yalatif.mihanblog.com/post/28"/>
        <published>2011-06-13T02:08:46+01:00</published>
        <updated>2011-06-13T02:08:46+01:00</updated>
        <id>tag:http://yalatif.mihanblog.com/post/28</id>
        <author>
            <name>آنسوی بی سو</name>
        </author>
        <summary>وقتی که داور کارت قرمز رو بهم نشون داد آنقدر خطایی که کردم فاحش بود که بی هیچ اعتراضی زمین را ترک کردم و به سمت نیمکت رفتم اما برخلاف تصورم دیدم که اونجا هم نمیتونم بشینم و به من اشاره کردند که حق تماشای بازی از روی نیمکت رو هم ندارم!!
سرمو انداختم زیر و به سمت رختکن راهمو کج کردم!
وقتی که رسیدم برخلاف تصورم دیدم که&amp;nbsp;اکثر بازیکنها توی رختکن هستند! یه عده از اونها مشغول بذله گویی و خندیدن و شادی بودند! یه عده هم داشتند وسایلشونو جمع می کردند و یه عده هم با چهره های غمزده و سکوتی تلخ آرام گو</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yalatif.mihanblog.com/post/28"><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0cm 0cm 10pt" dir=rtl class=MsoNormal><SPAN style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'B Lotus'; FONT-SIZE: 14pt" lang=FA>وقتی که داور کارت قرمز رو بهم نشون داد آنقدر خطایی که کردم فاحش بود که بی هیچ اعتراضی زمین را ترک کردم و به سمت نیمکت رفتم اما برخلاف تصورم دیدم که اونجا هم نمیتونم بشینم و به من اشاره کردند که حق تماشای بازی از روی نیمکت رو هم ندارم!!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0cm 0cm 10pt" dir=rtl class=MsoNormal><SPAN style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'B Lotus'; FONT-SIZE: 14pt" lang=FA>سرمو انداختم زیر و به سمت رختکن راهمو کج کردم!<o:p></o:p></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0cm 0cm 10pt" dir=rtl class=MsoNormal><SPAN style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'B Lotus'; FONT-SIZE: 14pt" lang=FA>وقتی که رسیدم برخلاف تصورم دیدم که&nbsp;اکثر بازیکنها توی رختکن هستند! یه عده از اونها مشغول بذله گویی و خندیدن و شادی بودند! یه عده هم داشتند وسایلشونو جمع می کردند و یه عده هم با چهره های غمزده و سکوتی تلخ آرام گوشه ای نشسته بودند .<o:p></o:p></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0cm 0cm 10pt" dir=rtl class=MsoNormal><SPAN style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'B Lotus'; FONT-SIZE: 14pt" lang=FA>یکی از بازیکنها چشمش به من افتاد با صدای بلند گفت: تو هم اخراج شدی؟!<o:p></o:p></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify; MARGIN: 0cm 0cm 10pt" dir=rtl class=MsoNormal><SPAN style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: 'B Lotus'; FONT-SIZE: 14pt" lang=FA>تا اومدم چیزی بگم بازیکن دیگری با پوزخند گفت: <STRONG><FONT size=4>مگه هنوز کسی توی زمین مونده؟</FONT></STRONG>!!</SPAN><SPAN style="LINE-HEIGHT: 115%; FONT-SIZE: 14pt; mso-bidi-font-family: 'B Lotus'" dir=ltr><o:p></o:p></SPAN></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>خانه تو!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://yalatif.mihanblog.com/post/27"/>
        <published>2011-03-30T00:47:45+01:00</published>
        <updated>2011-03-30T00:47:45+01:00</updated>
        <id>tag:http://yalatif.mihanblog.com/post/27</id>
        <author>
            <name>آنسوی بی سو</name>
        </author>
        <summary>چشم هایت را که به من میدوزی..حس تازه ای از اعماق قلبم پر می کشد!
شبیه آه..شبیه سادگی بی تعبیر یک رویا!
تو مرا ساده دوست داری و من در آغوش نمادهای تو جان میدهم!
تو هستی و من فریب خورده و وامانده و تنها به دنبال کسی مانند تو!!!
چه آسان فراموشم شدی و چه آسان تو را فروختم!
باورهای قلب و ذهنم را به باد می سپارم و به یاد تو بار دیگر به زیر باران اشک می ریزم!
روزی که کولبارم را بستم و گستاخانه نجوای وداع سردادم..سرم را به آغوش کشیدی و نفهمیدم!
و امروز باز هم با دستان تهی و قلب خالی و ذهن خواب آل</summary>
        <content type="html" xml:base="http://yalatif.mihanblog.com/post/27"><![CDATA[<P><FONT size=2 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><STRONG>چشم هایت را که به من میدوزی..حس تازه ای از اعماق قلبم پر می کشد!</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=2 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><STRONG>شبیه آه..شبیه سادگی بی تعبیر یک رویا!</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=2 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><STRONG>تو مرا ساده دوست داری و من در آغوش نمادهای تو جان میدهم!</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=2 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><STRONG>تو هستی و من فریب خورده و وامانده و تنها به دنبال کسی مانند تو!!!</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=2 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><STRONG>چه آسان فراموشم شدی و چه آسان تو را فروختم!</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=2 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><STRONG>باورهای قلب و ذهنم را به باد می سپارم و به یاد تو بار دیگر به زیر باران اشک می ریزم!</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=2 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><STRONG>روزی که کولبارم را بستم و گستاخانه نجوای وداع سردادم..سرم را به آغوش کشیدی و نفهمیدم!</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=2 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><STRONG>و امروز باز هم با دستان تهی و قلب خالی و ذهن خواب آلوده ام صدایم میکنی!</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=2 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><STRONG>صدایم کن..صدای تو خوب است!</STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=2 face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><STRONG>مرا به خانه ات راه میدهی؟!</STRONG></FONT></P>]]></content>
    </entry>
</feed>

