آنسوی بی سو
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

تو جان میبخشی و اینجا

به فتوای تو میگیرند جان از ما

 

همین!

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 31 خرداد 1388 توسط فاطیما | نظرات ()

یادش بخیر روزهایی که دلت میگرفت تکه ای کاغذ و قلمی لای انگشتانت میتوانست همه ی سنگینی بغضت را تهی سازد

و گاهی نجوایی ، آهی و اشکی میتوانست تو را به مبدا آرامش برساند..

کاش پنجره ها کم نمی آمد وقتی چشمها در حسرت دیدارند و کاش تنهایی رفیق همیشگی چشمهای غم دیده نبود.

کاش صدا هنوز هم طنینی پایدار داشت در جایی که فریادها لازمند...

کاش امید واژه کمیابی نبود در جایی که قلبها به او دلخوشند !! کاش نا امیدی چتر گستاخش را میبست تا باز هم رنگ و جلایی از امید بر ما بتابد.

کاش فصل مرگ پروانه ها نبود !

کاش ای کاشها وجود نداشتند !



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 توسط فاطیما | نظرات ()

کودک من چشمان کوچکت را آهسته ببند اینجا جایی برای نگریستن تو نیست .

می دانم که چندی بیشتر نیست که چشمان زیبایت را گشودی تا به وسعت نگاه بلندت زیبایی ها را بنگری اما مجبور شدی همگام با دیگران یک شاهد باشی ، شاهدی برای نگریستن پایمال شدن مالکیتها .

کودک من ، در آغوشم آرام گیر بگذار تن سردت را بار دیگر به آغوش بگیرم شاید دستان سردت کمی گرم شوند .

اکنون آهسته بخواب دستان تو کوچکتر از آنند که سنگی پرتاب کنند...

کاش آغوشم سنگر امنی برایت می شد وقتی بمبهای بی شرم بر سرت می ریختند ، کاش این ابر سیاه به جای فسفر سوزنده و کشنده برایت باران می آورد بارانی که ناامنی ها را بشوید ، بی شرمی ها را ، جنایتها را...، آنگاه میتوانستیم سربلند و امن به دیدن آسمان برویم آسمانی که شب ها برایمان با ستاره ها چراغانی شود نه با بمب و موشک و توپ و تیر ، آنگاه دستان کوچکت را می گرفتم و با ستاره ها برایت طرحهای زیبا می کشیدم.

کودک نازم ، اکنون آهسته به دل خاک میسپرمت می دانم که گرمای وجودم هم نمیتواند سردی دستانت را برطرف سازد ..مرا ببخش که آغوشم نتوانست در برابر بمبها حمایتت کند .

اکنون به پرواز در آ، تو برای همیشه آزاد شده ای پس جاده ی آزادی را به سمت عشق برو به جایی که دیگر سراسر گل و محبت و عشق باشد ، به جایی که دیگر آسمانش سیاه نباشد ، بلکه آسمانش جایی باشد برای پرتاب بادبادکهای زیبا باشد ..به جایی برو که خبر از جنگ و خونریزی نباشد.

به آزادی بپیوند..کودکم میدانم که گناهت فقط بی گناهی است.

 

 پ ن : تقدیم به همه ی مادران و کودکان معصوم و بی گناه غزه

میدانم که نوشتن حمایتی برایشان نمیشود وآزادی به آنها نمیبخشد اما شاید سیلی محکمی شود برای کسانیکه بی شرمانه از این جنایات حمایت میکنند.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 بهمن 1387 توسط فاطیما | نظرات ()

برای یافتن راه مسیر طولانی را آمده ام

بارقه هایی از دور میبینم  و نمایی از دریا را

                                                       نجوایی درونم فریاد میکشد ، سراب است دلخوش نباش

در آنسوی جاده افرادی را می بینم که با بذله گویی و شر و شور مشغول گام نهادن در مسیر هستند گویی غم و اندوهی ندارند که اینگونه می خندند ، گویی راه را شناخته اند که بی پروا و بی توجه به سراب ها و چاله چوله های مسیر جلو میروند .

در اینطرف جاده و در نزدیکی خودم افرادی دیگر هستند ، چهره های خسته و به نظر افسرده ای دارند  نگاهشان برق عجیبی دارد ، از من جلوتر رفته اند اما گاه به گاه به پشت سرشان نگاه میکنند .

کولبارم به شدت سنگین و سنگین تر می شود !! نمیدانم از خستگی من است یا چیزی در آن است که در حال رشد است ، به هر حال مقداری از محتویاتش را خالی کردم بلکه سبکتر شود ...

پشت سرم گروهی دیگر هستند با صدای بلند چیزی میخوانند اما چهره های بشاش و مطمئنی دارند گویی اصلا خسته نیستند ، صدایشان تحکم و جلای غریبی دارد .. پر از آرامش هستند و بی پروایی ....

برای لحظه ای می ایستم و با تمام وجودم فریاد میکشم اما صدایی برون نمی آید ..گویی تارهای صوتی ام از کار افتاده اند ، کمی خم می شوم و دستانم را بر روی زانو هایم می گذارم و با تحکم بیشتری فریاد می کشم اما باز هم هیچ صدایی نمی آید ، گویی لال شده ام ...

نا امیدانه بلند می شوم و به عقب خیره می شوم کسی در آن گروه به من اشاره می کند که به جلو نگاه بکنم و من عاجزانه به جلو خیره می شوم ...آه خدایا.. چه می بینم آن واقعا دریاست ؟ سراب نیست ؟!!

باورم نمی شود !!

وای دریا ...                                             

                                                                    

                               

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 شهریور 1387 توسط فاطیما | نظرات ()

این چه دلتنگی است که آسمان را از صبح تا کنون نمکین ساخته !!

او را چه شده که اینگونه اشکهایش را بر شانه های زمین میریزد و زمین صبورانه به ضجه های غریب آسمان گوش سپرده و با سکوتش با او همدردی میکند...

گنجشکان در لانه هایشان آرام نشسته اند و گاه به گاه ناله ای سر میدهند ..گویی انها هم میدانند راز اشکهای بی امان آسمان را و شاید ناله های کوچک و غریبشان تصدیقی عمیق بر این دلگرفتگی باشد.

آسمان اندکی آرام شد و سکوتی دنج حاکم گشت......

براستی چه شده؟؟

شاید اشکهای بی امان آسمان حکایت از افسوسی دیرینه باشد، شاید از بار امانتی باشد که روزی بر شانه های او سنگینی کرده و پس زده بود .

و شاید این اشکها و ناله ی گنجشکان و غربت زمین همه بر نالایقی اشرفی صحه میگذارد که روزگاری امانتی را چون پر کاهی حمل کرد و تا به امروز هم معنای سنگینی اش را در نیافت...و از ان زمان و پس از ان غفلت بارها و بارها آسمان ضجه سر داد و زمین به لرزه افتاد و زمان با عبور تندری اش بر اشرف نالایق سیلی زد و او هم چنان بی خبر به ناکجا میرود......

شنیده ام کسی می آید ، کسی می آید که بر این اشکها و این ضجه ها و این هیاهو گواه روشنی دهد

کسی می آید تا عشق را معنا کند...تا آسمان تاج سرش و زمین مرکب اش شوند و گنجشکان به صف ایستاده تا راز سر به مهر شده ی ازلی را بازگو کند..

آسمان باز هم شروع به باریدن کرد...

جمعه - ۸۶/۱۰/۲۱- اهواز

 

 

 

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 بهمن 1386 توسط فاطیما | نظرات ()

الهی !

گر کسی تو را به جستن یافت ، من به گریختن یافتم.

گر کسی تو را به ذکر کردن یافت ، من تو را به فراموش کردن یافتم.

گر کسی  تو را به طلب یافت ، من خود طلب از تو یافتم.

الهی !

اول تو بودی و اخر هم تویی!

همه تویی و بس ،

باقی هوس.

الهی!

ان روز کجا یابم ، که تو مرا بودی؟

و من نبودم.

تا باز به ان روز رسم میان اتش و دودم.

اگر به دو گیتی ان روز یابم من برسودم.

ور بود تو ، خود را دریابم ، به نبود تو خود خوشنودم.

خدایا!

تو را که داند ، تو را تو دانی تو ، تو را نداند کس ، تو را تو دانی بس.

الهی!

اگر زاریم ، در تو زاریدن خوش است !

ورنالیم ، بر تو نالیدنمان در خو است.

الهی !

از خاک چه اید ، مگر خطا!

و از علت چه زاید ف مگر جفا!

و از کریم چه اید ، جز وفا !

الهی!

باز امدیم با دو دست تهی!

چه باشد اگر مرهمی بر خستگان نهی!

اکنون که بر گرفتی ، بمگذار!

ملکا !

یاد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افکند.

درخت شادی رویانید و میوه ازادی داد

این همه شادی از تو بهره ماست.

چون تو مولا که راست؟

و چون تو دوست کجاست؟

پ.ن : چندکلامی دلنشین و رسا از مناجات نامه و الهی نامه خواجه عبدالله انصاری پیشکش به دلهای همیشه بیدار

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 آبان 1386 توسط فاطیما | نظرات ()

یادمه...خوب یادمه وقتی تو کوچه پس کوچه های سرگشتگی نا امید و خسته به کنار دریا اومدم و ازش خواستم که منم به آسمون برسونه.. دستی به شانه ام خورد..دستی به گرمی مظهر محبت و به بزرگی معنای رفاقت و یه دل بزرگ و دریایی ..

دریا اروم بود اما آسمون نم نم میبارید مثل دل بارونی من اما دل دریایی اون مثل دریا اروم بود..من و اسمون میباریدیم و اون و دریا اروم بودن..اما گرم و نورانی بودن ...بعد از اونهم بارها و بارها دریا طوفانی شد اما دل دریایی اون همیشه اروم بود...همیشه

 

از ارامش چشمانش منم اروم شدم و دیگه با ابرها هم نوا نشدم جون گرمای حضورش و کلام شادی افرینش به من دنیا دنیا شادی و ارامش میداد و ریسمانی که بعدا فهمیدم رفاقت نام داشت بین دل بارونی من و دل دریای اون محکم میشد و همین اسمون دل منو اروم نگه داشته بود..تا اینکه ابرهای اسمون دلم کم کم محو شدن و رنگ پرمعنای ابی سرسرای دلمو گرفت.

روزها گذشتن و جز چشمان افتابیش و لبخند ملکوتیش و شادی من هیچ نمایی از دریا و اسمون نبود.

خوش خیال بودم..خوش خیال بودم که فکر میکردم همیشه .....

زمستان رسید ..زمستانی سرد و غیر قابل تحمل و ابرهای تیره و تار سرسرای اسمون رو فرا گرفت و خیلی زود دریا طوفانی شد خیال کردم یه طوفان ساده است مثل طوفانهای دیگه اما باورم نمیشد که این طوفان ویرانگر دریای اروم دل ربانی اونو هم طوفانی کنه..برام عجیب بود که میدیدم دلش اونقدر طوفانی شده ..ابرها دست بردار نبودن و این طوفان برای ویرانگری پافشاری میکرد ..

یادمه..خوب یادمه وقتی روی شنهای کف ساحل رد پاهاشو گرفتمو بهش رسیدم که کنار دریای طوفانی و مواج ایستاده بود دستی به شانه اش زدم اما افسوس که دست من به گرمی دست اون نبود و وجود من هیچ ارامشی به طوفان دریاش نداد ..شرمنده شدم شرمنده از اینکه چرا هیچ خورشیدی نورشو به دست من نتابونده بود و هیچ گرمی به من نبخشیده بود که حالا این گرما رو در سرمای زمستون به اون میدادم..اون دستشو که مثل یخ سرد بود به دست من زد اما نگاهش به هجوم موجهای خشمگین دریا بود.

اروم اروم رد پاهامو گرفتمو دور شدم غافل از اینکه اونهم اروم اروم دور شده بود خیلی دور.

                                           



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 مهر 1386 توسط فاطیما | نظرات ()

حال و هوای عجیبیه این اخر تابستونی ، عجیب بوی پاییز میاد انگار پاییز تمام نور و بو و دل انگیزیشو از همین حالا به اخرهای تابستون القا کرده.از همون حال و هواها که ادم دلش میخواد بارون بباره و اونوقت بره زیر بارون و نفس سردی از عمق وجود بکشه و بعد هم بزنه زیرآواز از همون آوازهای باحال و بارونی ، همون آوازهایی که پر از خاطره است خاطره هایی با رنگ طلایی پاییز و با حس نمناک بارون..اونوقته که طراوت و نشاط یه بار دیگه به سروقت قلب غبار گرفته و مغموم میاد و اصلا هم نمیفهمی چطوری قطره های بارون تو رو تازه ات میکنن ...

بعدشم که هوس نوشتن میاد سراغ ادم اونوقته که یه صفحه ی سفید و یه قلم میگیری تو دستت و وجودتو میسپاری به قلم و کاغذ و فقط با نگاهت نوشته های برامده از قلبت را نظاره میکنی.

اینروزها دیگه خورشید هم ملایم تر میتابه و به زردی برگ درختا جلا و برق عجیبی میده تازه اگه کمی دقت کنی لبخند طلایی خود خورشید هم میتونی ببینی ، اسمون ما فقط پرهای ملایمی از ابر رو کم داره که گوشه های آبیشو بپوشونه و اونوقته که موقع غروب  اسمون مثل یه قاب عکس بزرگی میشه که فقط و فقط دلت میخواد سرتو بالا بگیری تو چشمای اسمون زل بزنی و بعد هم به یاد نقاشش میافتی..همونی که اینهمه زیبایی رو یکجا نقاشی کرده

بعد هم سرتو پایینتر میاری نزدیک نزدیک خاک همونی که الفت دیرینه ای باهاش داریم پیشونیتو به خاک میسپاری و تازه یادت میاد که چقدر دلتنگش بودی ، چقدر دلت میخواست که حسش کنی ..این حس و نه میتونی به زبون بیاری نه حتی به قلمت بسپاری که برات مکتوبش کنه.فقط با سکوتت سعی میکنی قلبتو اروم کنی تا حضورشو حس کنی ..سخته خیلی اما شدنیه..اونوقته که میفهمی چه لذتی داره حقیقی بودن مثل خاک بودن..پاک و خالص وبی ادعا بودن..بیریا و لایق بندگی و عشق..همون عشق ازلی و ابدیش..

پ.ن : رمضان کریم

 

 

 

                                                     

 

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 24 شهریور 1386 توسط فاطیما | نظرات ()